تبليغاتX
نــــام و یــــاد خدا آرامبخش قلبهاست


اگر خداوند برای لحظه ای نادیده بگیرد ،

که من همچون بازیچه ای بر سر سفره هستی میباید به صندوق نیستی باز گردم ،

و اگر اندکی به من حیات بخشد شاید بتوانم آنچه را  که می اندیشم، بگویم . . .

ولی این بار به همه آنچه که میگویم فکر خواهم کرد . . .

درآن صورت همه چیز را اجر خواهم نهاد،

نه  برای ارزشی که دارد، بلکه به خاطر معنا و هدفشان .

کم میخوابم بیشتر به رویا فرو خواهم رفت زیرا در یافته ام  . . .

که برای هر دقیقه که  ما چشم بر هم مینهیم 60 ثانیه  روشنی و نور را از دست داده ایم .

زمانی که دیگران مکث میکنند قدم خواهم زد . . .

وقتی که سایرین در خوابند بیدار خواهم بود . . .

وقتی که مردم حرف میزنند گوش خواهم کرد . . .

و چه دانی که چه لذتی خواهم برد .

اگر خداوند اندکی حیات به من بخشد، ساده خواهم پوشید

خود را با سر به زمین خواهم انداخت ،

نه فقط جسمم ، بلکه روحم را  نیز آزاد و رها خواهم ساخت .

خدای من . . .

خدای من  اگر باز هم قلبم به مهربانی بتپد نفرت را بر یخ خواهم نوشت ،

و در انتظار طلوع خورشید میمانم ،

ودر شب مهتابی نغمه های عاشقانه نثار ماه آسمان خواهم کرد ،

گلهای رز را با اشک چشمانم  آبیاری میکنم ،  

تا زخم خارهایشان را حس کنم  و به بوسه گلبرگها جان دهم .

خدای من . . .

خدای من ، اگر اندکی دیگر از حیات بهره ور شوم ،

حتی یک روز نمیشود بی آنکه به مردم بگویم که عاشقانه دوستشان دارم ،

به هر زن و مردی میباورانم که محبوب منند،

با عشق به عشق زنگی میکنم ،

به تمامی بشر ثابت خواهم کرد . . .

که چقدر در اشتباهند که فکر میکنند به دلیل پیری از عشق ورزیدن دست میکشند ،

بی آنکه بدانند وقتی که عشق نمی ورزند، پیر شده اند .

به کودکان بال خواهم داد، ولی میگذارم بیاموزند که خود پرواز کنند .

به پیران می آموزم که مرگ با سالخوردگی نمی آید بلکه با فراموشی فرا میرسد .

ای انسانیت . . .

ای انسانیت از تو چه بسیار آموخته ام . . .

آموخته ام که همه میخواهند بر فراز قله زندگی کنند ،

بی آنکه بدانند خوشبختی حقیقی در مسیر صعود به قله است .

آموخته ام  که وقتی نوزاد برای اولین بار با دست ظریفش انگشت پدر را میفشارد ،

برای همیشه  پدر را در دام محبت خود اسیر کرده است .

آموخته ام  که آدمی فقط زمانی حق دارد در برابر دیگری سر به زیر اندازد ،

که قرار است دست آن دیگری را بگیرد و یارییش دهد . . . آموخته ام

|+| نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388 ساعت 21:47 توسط مینا |



وقتی که دیگر نبود ،

 
من به بودنش نیازمند شدم
.

 
وقتی که دیگر رفت ،

 
من در انتظار آمدنش نشستم
.

 
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

من او را دوست داشتم


وقتی که او تمام کرد ،

 
من شروع کردم
.


وقتی او تمام شد ،


من آغاز شدم
.


و چه سخت است تنها متولد شدن ،


مثل تنها زندگی کردن


مثل تنها مردن ...

 

|+| نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388 ساعت 21:18 توسط مینا |



 

من این پایین نشستم سرد و بی روح

توداری میرسی ، به قله کوه

داری هر لحظه از من دور میشی

ازم ، دل میکنی ... مجبور میشی

تا مه  راهو نپوشونده  نگام کن

اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگ ِ مرده از رنگین کمونم

من این پایین نمــــــــیتونم بمونم

منم .  .  .

اونکه تو رو داده به مهتاب

کسی که روتو میپوشونه تو خواب

کسی که واسه آغوشه تو کم نیست

میخوام یادم بره دست ِ خودم نیست

|+| نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ساعت 1:18 توسط مینا |



پيش از اينها فكر مي كردم خدا

خانه اي دارد كنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس خشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره ، پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او ، آسمان
نقش روي دامن او ،كهكشان
رعد وبرق شب ، طنين خنده اش
سيل وطوفان ،نعره توفنده اش
دكمه ي پيراهن او ، آفتا ب
برق تيغ خنجر او ماهتاب
هيچ كس از جاي او آگاه نيست
هيچ كس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان ،دوراز زمين
بود ،اما در ميان ما نبود
مهربان وساده وزيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم، ازخود ازخدا
از زمين ،از آسمان ،ازابرها
زود مي گفتند :اين كار خداست
پرس وجوازكاراو كاري خداست
هرچه مي پرسي ، جوابش آتش است
آب اگر خوردي ، عذابش آتش است
تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تاشدي نزديك ، دورت مي كند
كج گشودي دست ، سنگت مي كند
كج نهادي پاي ، لنگت مي كند
با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم، خواب ديو وغول بود
خواب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهان اژدهاي سركشم
دردهان اژدهاي خشمگين
بر سرم باران گرزآتشين
محو مي شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده ي خشم خدا ...
نيت من ، درنماز و در دعا
ترس بود و وحشت ازخشم خدا
هر چه مي كردم ،همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ ،مثل خنده اي بي حوصله
سخت ، مثل حل صدها مسله
مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
تا كه يك شب دست دردست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
درميان راه ، در يك روستا
خانه اي ديدم ، خوب وآشنا
زود پرسيدم : پدر، اينجا كجاست ؟
گفت ، اينجا خانه ي خوب خداست!
گفت :اينجا مي شود يك لحضه ماند
گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند
با وضويي ، دست و رويي تازه كرد
با دل خود ، گفتگويي تازه كرد
گفتمش ، پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست ؟ اينجا ، در زمين ؟
گفت :آري ،خانه او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان وساده وبي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
خشم ،نامي از نشانيهاي اوست
حالتي از مهرباني هاي اوست
قهر او از آشتي ، شيرين تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستي را دوست ، معني مي دهد
قهرهم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معني مي دهد
هيچ كس با دشمن خود ، قهر نيست
قهري ا وهم نشان دوستي است...
تازه فهميدم خدايم ،اين خداست
اين خداي مهربان وآشناست
دوستي ، از من به من نزديك تر
از رگ گردن به من نزديك تر
آن خداي پيش از اين را بار برد
نا م او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي ، نقش روي آب بود
مي توانم بعد ازاين ، با اين خدا
دوست باشم ، دوست ،پاك وبي ريا
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره ي دل را برايش باز كرد
مي توان درباره ي گل حرف زد
صاف وساده ، مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره ، صد زهاران راز گفت
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
مي توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سكوت آواز خواند
مي توان مثل علفها حرف زد
با زباني بي الفبا حرف زد
مي توان درباره ي هر چيز گفت
مي توان شعري خيال انگيز گفت
مثل اين شعر روان وآشنا:
((پيش از اين ها فكر مي كردم خدا  ... ))

*********************

بقول یکی از دوستان

برای قدردانی از شاعران این شعرهای زیبا لازمه نامشون رو هم ثبت کنم

این شعر زیبا از زنده یاد مرحوم قیصر امین پور

دارم فاتحه میخونم شما هم اگه دوست داشتید بخونید.

|+| نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 ساعت 11:50 توسط مینا |



بنام بخشنده بزرگ داور برحق

بنام خداوند ایثارو انصاف

 

خارم اگر ازخاری خارم تو مپنداری

دانم که مرا با گل یک جا تو نگه داری

گل را تو به آن گویی کز عشق معطر شد

آن گل که فقط گل بود درحادثه پرپر شد

سودای تو را دارم من از دل و از جانم

گفتند که پیدا شو دیدند که پنهانم

گفتند که پیدا کن خود را و تو را با هم

گفتند که پیدا هست در هر نفس آد م

پیداست و من پنهان من در تن و او در جان

یک آن نظری کردم بر خود گذری کردم

دیدم که نه در دوری نزدیک تر از نوری

در راه عبور از تو من این همه دور از تو  

یک عمر نیندیشم هیهات تو در پیشم

چشم است که بینا نیست در عشق که این ها نیست

|+| نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 8:25 توسط مینا |



|+| نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387 ساعت 20:31 توسط مینا |



دلم انگاری گرفته

قد بغض یا کریما

عصر جمعه توی ایوون

می شینم مثل قدیما

تو دلم میگم آقاجون

تو مرادی من مریدم

من به اندازه وسعم

طعم عشقت و چشیدم

کاشکی از قطره اشکت

کمی آبرو بگیرم

یعنی تو چشمه چشمات

با نگات وضو بگیرم

برای لحظه دیدار از قدیما نقشه داشتم

یدونه هدیه نا چیز واسه تو کنار گذاشتم

یادمه یکی بهم گفت هر کی تنهاست توی دنیا

یدونه نامه خوش خط بنویسه واسه آقا

کاغذ نامه رو بعدش توی رودخونه بریزه

بنویسه واسه مولاش خاطرت خیلی عزیزه

خاطرت خیلی عزیزه

|+| نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387 ساعت 10:9 توسط مینا |



 

سلام ای مهربان پروردگار پاک بی همتا

خدایا جز تو ایا خدایی هست؟

 

گر چه پیمان خودم را با تو شکستم

نمیشد باورم اما  چه زیبا باز من را سوی خود خواندی

عزیزا من گمان کردم که دیگر راه برگشتی برایم نیست

خداوندا مرا البته میبخشی

گمان   کردم به جرم غفلت از تو

مرا راندی و در را پشت سر بستی

حبیبا باورش سخت است

اما تو مرا اینک برای اشتی خواندی؟؟؟

به پاس اشتی با تو اینک

من خدایا عهد میبندم

از این پس بی شکایت دوست خواهم داشت

بی توقع مهر می ورزم

خدایا سینه ام را رحمت پاک گشایش  مرحمت فرما

به لبهایم تبسم را

به چشمم نور پاکت را

به قلبم مهرورزی را

خداوندا بلندای دعایت را عطایم کن

تو  معشوق همه عالم

از این پس عاشقی را پیشه ام فرما

خدایا راستش من ادمیزادم

گاه گاهی گر گناهی  میکنم

طغیان  مپندارش

کریما  من گناهی بنده ای دارم

و تو بخشایشی جنس خدا

ایا امید بخششم بیجاست

خودت گفتی بخوان

می خوانمت اینک مرا دریاب

به چشمانیکه میجوید تو را نوری عنایت کن

و خالی دو دست کوچکم را

هدیه ای اینک عطا فرما

خودت گفتی کسی را دست خالی برنگردانید

کنون این اولین واخرینم

بارالهاراست میگویم

دگر من با خدایم اشتی هستم

ببخشاان گناهانی که دور از چشم مردم

در حضورت مرتکب گشتم

  گناهانی که نعمتهای پاکت را مبدل کرد

خداوندا ببخشا ان گناهانی که باعث شد دعایم بی اثر گردد

گناهانی که امید مرا از تو پریشان کرد

خدایا پیش انانی که می گویند

من را تو نمیبخشی

تو رسوایم مکن

من گفته ام   من مهربان پرودگار قادری دارم

که میبخشد مرا

ایا به جز این است؟


خدایا بین من به انکه نامت را نمیخواند

فرقی نیست؟


اگر من رابه عدلت میان اتش اندازی

میان اتشت من باز میگویم

هلا ای مردمان

من مهربان پروردگار قادری دارم

که او را دوست میدارم

چه پیوندی میان اتش و قلبی که مهر تو در ان  پیداست

وگیرم صبر بر اتش

ولیکن صبر بر دوری تو هرگز

خدایا خوب میدانم مدا تنها نمیخواهی

خدایا راست میگویی

غریب  این زمین خاکیت

جز تو که را دارد؟


مرا مهمان دنیای خودت کردی

کریما تو پذیرایی از مهمان خودت را خوب میدانی

تو صاحب خانه ی خوبم

تو ظرف خالی مهمان خود را دوست میداری؟


خداوندا مرا جز تو خدایی نیست.

و میدانم تو نومیدی ما امیدواران خودت را بر نمی تابی

اگر برگردم از پیش تو با دستان خالی

منکرانت شاد میگردند

خداوندا شهادت میدهم هستی

شهادت میدهم من مهربان پروردگار عادلی دارم

شهادت میدهم من مهربان قلبی زروح پاک او دارم

شهادت میدهم من قطره ای از روح اویم

گر چه گاهی خود نمیدانم

شهادت میدهم من قلب پاکی را برای مهرورزی دارم  

اما

خوب چه باک از ان که گاهی هم بگیرد او

گواهی میدهم من جلوه ای از ذات پاک کبریا هستم

و من هستم که او میخواست من باشم

می خواهد که من انگونه ای باشم که می خواهد

بیا ای مهربان همراه خوب مهر ایینم

بخوان با من

بخوان زیرا اگر با هم بخوانیمش

جواب هر دومان را زود خواهد داد

خداوندا تو را من دوست میدارم

و میدانم تو نور اسمانها و زمین

هر لحظه با من از خودم نزدیکتر هستی

تو گرمای محبت را عنایت کن

زمینی بنده ام اما یقینی اسمانی را عطایم کن

خدایا   مزه ی زیبای بخشش را به کام قلب ما بنشان

تو لبخند رضایت را عطایم کن

خدایا قلب ما را

منزل پاک خودت را از حسادتها رهایی ده

خدایا قدرتم ده تا ببخشم  انکه من را سخت ازرده ست

خدایای من چه میگویم

چنانم کن که می خواهی

مرا  ان کن که میدانی

|+| نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ساعت 20:44 توسط مینا |



به تنهایی قسم دلتنگ دلتنگم

 میان آسمان دل گرفته

با دل تنگم

 فقط یک پنجره راه است غروب و جمعه وپاییز!!!

 عجب ترکیب دلتنگی! ولی . . .

ولی من خسته ام از حس تنهایی

 مرا با غم حسابی نیست

 مرا با غصه کاری نیست

دلم میخواهد از فردا

 رها سازم خودم را از غم و دلتنگی و تشویش

 من از شنبه خودم را دوست خواهم داشت!

|+| نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ساعت 20:41 توسط مینا



سحرا وقت دعا 

من به پر باري ابرم به سبكبالي باد

با خدا حرف مي زنم

با خدا كه موج نورش توي لحظه هام مياد

اون خدايي كه همه عالم از اوست

رو بلندي پاي ابرا ميشينه

ميدونم كه هاي هاي گريه هامو مي شنوه

ميدونم كه اشكها مو مي بينه

صداي اذون مياد . . .

مي پيچه تو نفس سادۀ صبح

رو لبم نشسته آه و دل من غرق گناه

سر مي زارم روي سجادۀ صبح

.

.

.

اون به محراب ِ يقينم ميبره

به سراپردۀ دينم ميبره

اون تسلاي وجود

سـِرهر بود و نبود

به شكوه ِ لحظه هاي بهترينم ميبره

اون كه تاريخ بلند كبرياست

تو دلا غريزۀ ستايش  ِ

سر به سجدش ميزارم تا بميرم

واسه رفتن تن من يه خواهش ِ

صداي اذون مياد . . .

.

.

.

سحرا وقت دعا 

من به پر باري ابرم به سبكبالي باد

با خدا حرف مي زنم

با خدا كه موج نورش توي لحظه هام مياد

اون خدايي كه همه عالم از اوست . . .

 

|+| نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 6:53 توسط مینا |